خاطرات روزنامه نگار عرب از سفر به فلستین اشغالی

*
وقتی به لابی هتل آمدم، دو نفر منتظرم بودند. نفر اول، محمد عبدالغفار بود که می خواست با ماشین خودش ما را به سفارت برساند. دومی هم آقای دیوید، صاحب هتل، بود که با عربی دست و پا شکسته ای خطاب به من گفت : «عزیزم، تل آویو را نورانی کردی». و ادامه داد: «من مصری الاصلم، از اسکندریه، هر سال به مصر عزیزم سفر می کنم. همه مصری هایی هم که به اسرائیل می آن می آن اینجا هتل من. ولی تو چرا برای خودت یک نفر اتاق دو تخته گرفتی؟ خب اتاق یک تخته که داشتیم، اگر اتاق یک تخته بگیری برات ارزون تر تموم میشه.»
البته به دیوید نگفتم کسی که این اتاق را برای من گرفته همان وابسته ی مطبوعاتی سفارتمان است که اسمش را فراموش کرده ام و مثلا قرار بود در این سفر به ما کمک کند. دیوید منتظر جواب من نشد و دستور داد که وسایل و چمدان های من را به اتاق یک تخته ای که هزینه اقامت هر شبش بیست دلار ارزان تر می شد ببرند.
یک نگاه به محمد عبداغفار انداختم و خواستم از کاری که رئیسش با ما کرده گله کنم، ولی سرش را از شدت ناراحتی پایین انداخت و زل زد به زمین، انگار که بخواهد با این سکوتش بابت گناهی که او مرتکب نشده معذرت خواهی کند.
*
حالا می توانستم از پشت شیشه ی ماشین، تل آویو را ببینم. به رغم کدر بودن شیشه های ماشین، این موضوع را متوجه شدم که ساختان های تل آویو همه یک شکل هستند، مثل برجهای دیده بانی های نظامی. و رنگ سفید مایل به خاکستری، رنگ همه ی ساختمان هاست. همه ی ساختمان ها حداکثر سه طبقه هستند، نه بیشتر. در نتیجه، همه ی خیابان ها کاملا شبیه هم هستند. از محمد عبدالغفار راجع به این موضوع پرسیدم که در چنین وضعی چقدر طول می کشد تا شخص فرق بین محل زندگی و محل کارش را حفط کند. کلی خندید و گفت: «نگاه کن، این یه برج مسکونیه که آسانسور هم داره، مثل همون برجهای جدیدی که توی قاهره ظاهر شدن»
تا وقتی که نفهمیدم که چرا اسرائیلی ها در این ساختمان های یک شکل (که درست مثل برجهای نظامی هستند) زندگی می کنند، ول کن ماجرا نشدم. همان طور که انتظار داشتم، دلیل این مسئله، نظریه امنیتی اسرائیلی ها بود. این ساختمان های کم ارتفاع که حتی بالکن هم ندارند، هزینه ساختشان کمتر از ساختمان های بتنی است. در نتیجه اگر یک وقتی حالا اتفاقی افتاد و اعراب توانستند تل آویو را فتح کنند –مثل همانی که آن گوینده رادیو می گفت!- اسرائیلی ها با ترک این خانه ها چیز زیادی را از دست نمی دهند! اما داستان برجهای مسکونی ای هم که شروع به ظاهر شدن در تل آویو کرده اند، بر می گردد به بعد از امضای پیمان صلح با انور سادات و اینکه کمی نسبت به جانشان مطمئن شده اند و شروع کرده اند به بالا بردن قد و قواره ی خانه هایشان!
*
این هم پرچم مصر. به رغم باران، روی یکی از این ساختمانهای «تل آویوی» به اهتزاز درآمده. هیچ چیزی این ساختمان را از ساختمان کناری اش متمایز نمی کند الّا باجه ی محافظان سفارت و تابلویی که رویش نوشته بود «سفارت جمهوری عربی مصر»
مسئولان حفاظت سفارت (که از پلیس اسرائیل بودند) و داخل باجه بودند، ازمان سؤال نکردند : «از کجا می آیید؟» قیافه هایمان می گفت که مصری هستیم و به سفارت خودمان آمده ایم.
وقتی در سفارت را زدیم، یک کارمند امنیتی مصری در را باز کرد. از آنجا که ما را نمی شناخت (چون از محمد عبدالغفار جدا شده بودیم و او دنبال جای پارک رفته بود) طبق رویه ی آدمهای امنیتی با نگاه شک داری پرسید: «از کجا می آیید؟ با کی کار دارید؟»
برادر من، بگو خدا رو شکر که سلامت رسیدید. یهودی هایی که نگهبان سفارت اند فهمیدند تو نفهمیدی! معلوم است که مصری هستیم و می خواهیم بیاییم داخل سفارتمان، چه فرقی دارد با کی کار داریم؟ خب با یک شخص مصری کار داریم دیگر. والسلام. باید به طرز بهتری از ما استقبال می کرد.
این را به خودش گفتم. خواستم چیزهای بیشتری هم بگویم تا حرصم را از استقبال بدش خالی کرده باشم، ولی به خودم گفتم: وقتی که سفیر دستور نداده که ماشینی از طرف سفارت در فرودگاه دنبالمان بیاید و وقتی وابسته مطبوعاتی سفارت لازم ندیده که شخصا به فرودگاه بیاید (تازه بعدش هم برای ما اتاقی گرفته که شبی ۸۰ دلار هزینه اش بوده) پس چه انتظاری می توان از مأمور امنیتی سفارت داشت که اصلا وظیفه اش این است که به مردم بگوید :«از کجا آمده اید و …»؟
مأمور سفارت به ما اجازه وارد شدن نداد تا وقتی که محمد عبدالغفار ماشینش را پارک کرد و آمد و گفت : «این ها با من اند.»

/ 1 نظر / 8 بازدید